این روزا خیلی سخته
دیروز رفتم کتابخونه
رو همون صندلی که ی سال قبل نشسته بودم روش و برای امتحان نهایی میخوندم
اصن بیخیال اینکه من قبول میشم یا نه
ولی اصلا فکر نمیکردم به دانشگاها و رشته هایی که الان فکر میکنم امکان نداشت فکر کنم
این مدت اصلا اوضاع خوب نیست
حالم خوب نیس
نه خواب دارم نه خوراک
همش فکرم درگیره
اینک اگر چیزی ک میخوام قبول نشم
اگر قبول بشم نذارن برم
اگر برم و پشیمون بشم
اگر اصلا قبول نشم
اگر برم موفق نشم
میدونم همه درگیرن
کاش انقد حس بد نبود
کاش راحت تر بودیم
تو اول جوونی برامون انقدر مشکل پیش اوردن
انقدر استرس
انقدر حال بد
نمیدونم چی خوبه چی بد
باید خیلی کارا این مدت کنم هنوز سختیا شروع نشده
من خیلی زود عقب کشیدم
اونایی ک انتخاب کردم خیلی ارمانیه
بهتره اینجوری فکر کنم ک قرار نیس چیزی قبول بشم
اینجوری راحت تره
باید دوباره چالشو شروع کنم و وورد و اکسل و اینارو یاد بگیرم
زبان یاد بگیرم
از امروز دوباره میخوام به زندگی برگردم حالا هرچی که شد