کم مونده یه سال بشه از روزی ک تصمیم گرفتم به زندگیم برسم

تو این ی سال به کدوم از اهدافی ک داشتم رسیدم؟

دیپلمم گرفتم؟بله

کنکورم خوب شد؟ بله

ورزش کردم؟نه

کتاب نوشتم؟نه

کتاب خوندم؟نه

در واقع اگر بخوام بگم من بعد از امتحانات دی ماه عملا هیچ دستاوردی نداشتم

میخوام از فردا ورزش کنم و باز دوباره ادامه بدم

فکر کنم دوباره عاشق شدم

اینک بخاطر حرف زدن با یکی با بقیه حرف نرنی عاشق شدنه؟

عروسی

فکر کنم هزار مدل تو این مدت در نظر داشتم بخرم یا بدوزم برای عروسی ولی اخرم یجورایی نشد و خیلی یهویی قرار شد لباسی بپوشم ک اصلا فکرشو نمیکردم

اولش خیلی سخت بود چون تنمم نمیشد اصن عذاب۳نفری تنم کردن و اخرم نشد بعضی جاهاشو دوختن باز کردن

رنگش صورتیه و مدلشم پرنسسی

دیشب تصمیم یهویی گرفتم ک ی پاپیون بزنم به موهام چون قرار نیس ارایشگاه برم ک البته هم ارایشگاه هیچ کاری جز خراب کردن مو و صورت نمیکنه بنظرم

من تو دوتا مراسم قبلی ک رفتم ارایشگاه خیلی ناراضیم و مراسمایی ک نرفتم خیلی حالم بهتر بود

خلاصه من رفتم ربان بخرم برای پاپیون ولی نبود

منم اعصابم خورد حالا چیکار کن چیکار نکن

یکم تور گرفتم دخترعمم اونجا بود گف برام درست میکنه

خواهرمم گفت نمیتونم

منم گفتم حالا امید به خدا برمیدارم یکی برام درست میکنه

اصلا تو ذهنم نبود شاید ممکنه خودم درست کنم

برگشتیم خونه و من زدم تو گوگل و چندتا اموزش دیدم

بعضیاشون خیلی سخت و پیچیده بود

ولی یکی رو دیدم خیلی ساده و کاربردی بود

پارچه رو تا میزد و وسطش چین میداد میشد پاپیون

بعدش اول رو ی تور سفید انجام دادم دیدم اره خوب میشه بعد رو خود این پارچه

با ی بدبختی پاپیون رو بستم و دوختم

امیدوارم دوختش باز نشه همینجور سرسری بهم بستم

اخرشم دوتا تیکش مونده بود زیرش وصل کردم

بنظرم خیلی پاپیونشو بزرگ گرفتم😂

اندازه کل سرمه

حالا نمیدونم موهامو باز بذارم اینو ببندم پشت یا موهامو باز بذارم ببندم

هنوزم نمیدونم بهش گیره بزنم کش بزنم همینجور مونده تا عصری برم پیش دوستم ببینم چی میگه

این چند رور حالم ی جوری گرفته بود

خیلی یهویی کارتامون خالی شد و دم عروسی مطلقا بی پول شدیم

حالا خداروشکر من اصلا خرج نکردم ن لباسی نه چیزی خدایی فقط ی کفش اونم بخاطر اینک چاره نداشتم خریدم ورگرنه اونم نمیخریدم

دیشب حس خیلی خوبی داشتم

خیلی وقت بود همچین حسی نداشتم

حس خوشحالی حس ذوق حس استرس

از اون ذوقایی ک بخاطرش شب قبل نمیخوابی

دقیقا دیشب خوابم نمیبرد

البته گرسنمم بود😂

پاشدم برای خودم سیب زمینی سرخ کردم خوردم

یاد بچگیام و قدیما افتادم

چقدر خوب بود

حس های واقعی

چقدر قدر ندونستم

دلم برای این ذوق کردنا خیلی تنگ شده بود

خیلی وقت بود حس خوب نداشتم

امروز خوشحالم

خدایا شکرت

مهم نیست قراره چی پیش بیاد و چی بشه

من امروز حالم خوبه و نمیخوام خرابش کنم

امیدوارم امشب پاپیونم خیلی بد دیده نشه و خوب دیده بشم

لاکم نمیزنم همینجوری خوبه

دیگه بگم امروز مامانم صبح نیس رفتن ی مراسمی باید الان ظرف بشورم غذا درست کنم

امیدوارم همونطور ک اونا منو شب حنابندون سوزوندن امشب بسوزن😂

البته ک میدونم جز یکی دوتا از خاله هام بقیه خوشگل نمیشن

خواهرامم فکر نکنم خیلی خوشگل بشن

چقد اعتماد به نفس دارم خدایی

خلاصه ک اینطور عزیزوم

امشب میخوام کلی عکس بگیرم

پیشنهاد کار بدین بهم

بنظرتون ی دختر۱۹ساله ک ریاضی خونده چیکار میتونه بکنه

نمیدونم چی بگم

میخوام کار کنم ولی نمیدونم چیکار

میخوام پول دربیارم

ماهی ۲تومن هم کارمو راه میندازه

راجب دانشگاهم باید دیگه فکرش از سرم بیارم بیرون

پشیمونم چرا نساجی امیرکبیر رو نیاوردم بالاتر و مهندسیا فردوسی رو بالاتر نزدم و علاقمو در نظر گرفتم نه منطق

به هرحال میرم دانشگاه یا زنگ میزنم یکشنبه ببینم چی میگن ازاد همین دور و بر ثبت نام میکنم

البته الان که پول نداریم

از بهمن ایشالله

ی چندماهی یکم پول جمع کنم بتونم ثبت نام کنم

میدونم اشتباه بزرگی کردم

ولی این راه اخرش خوشه

من بالاخره میرم تهران

من ی روزق دست پر میرم تهران

سلام از۲۷شهریور

دو روز از پریودیم گذشتا و حال روحیم خیلی بهتره ولی بازم وقتی تو موقعیت قرار میگیرم اعصابم بهم میریزه ترس برم میداره که قراره چی بشه هنوز ی ماه مونده و منو ترس برم داشته اینکه اگر بابام نذاره اگر بابام بذاره بعدش برم اونجا خرج و مخارجش خیلی بشه نمیتونم بهشون فکر نکنم چون واقعا مهمن حالا بگذریم میخوام از فردا باز درسمو بخونم حداقل ی چی یاد بگیرم من دیگه جونم براتون بگه عروسی این وسط چیز جالبیه میدونی چرا؟ چون وسط این همه اعصاب خوردی و دغدغه ی حس فراموشی بهم دست میده یکی دو ساعت حداقل فکرم میره همیشه فکر میکردم برای عروسی پسرخاله هام خیلی خودمو درست میکنم ولی الان نه خیلی ساده و بنظرم شیک دیگ هرچی بگم خب بازم کمه استرس دارم خدایا خدای قشنگم خدای مهربونم خودت به دلم رحم کن واقعا نمیدونم قراره اگر نشه چطور پیش ببرم دلم میخواد واقعا اونی ک میخوامو بخونم دلم میخواد یکم مستقل بشم

چی شد چی نشد

همین الان بگم از خواب بیدار شدم خواب دیدم کامپیوتر شاهرود قبول شدم خیلی ناناعت بودم بعدش دیگه دو روز پیش رفتیم با مامانم ارایشگاه و مامانم موهاشو رنگ کرد ابروهاشو درست کرد منم با خواهرام رفتیم چندجایی قیمت پرسیدیم هم قیمت ها خیلی بالا بود و هم خیلی داغون درست کرده بود اصن منکه حالم بد شد دیدم وای هیچوقت از این منظر بهش نگاه نکرده بودم که اون همه وسیله رو به سر و صورت خیلیا میزنه بعد میزنه به من اه به زهرا دوستم گفتم گفت میاد درستم میکنه خیالم راحت شد بعدش دیگه لباسمم هنوز اماده نشده کفش خریدم کرم رنگه روشم نگین داره دیروزم بالاخره پریود شدم خداروشکر انقد حالم بهتر شده که نگم حال روحیم خیلی بهتره حالا جسمی یکمی داغونم که هیچی نمیشه دیگه با شری دیروز حرف زدیم بعد جونم براتون بگه بیشتر فکر کردم به این نتیجه رسیدم حتی اگر راهی جز ازاد برام نموند چیزیو از دست ندادم میرم کامپیوتر رو میخونم خونه هم هستم راحت کلی مهارت یاد میگیرم پروژه میگیرم برای ارشد ایشالله جای خوب میرم این نهایت اتفاقیه که میتونه بیوفته برای عروسی چهارشنبه میخوام برم ارایشگاه برای اصلاح و اینا دیگه نمیدونم چی بگم

خواب مشترک

عجیب ترین خوابی که دیدم افتاده بودم گیر ی سری دختر تو ی مدرسه خاص ک شبانه روزی بود فکر کنم که کارای عجیب میکردیم مبینا دوست دوران راهنماییم هم بود بعدش میدونستم خوابه و قراره بیدار بشم و ایدی اینستامو به یکیشون دادم اسمم گفتم گفتم بهم پیام بده میشه از این ی داستان نوشت داستان دخترایی ک مثلا مردن و الان روحشون باهم تو ی مدرسس

لعنت به pms

تازه داشت حالم خوب میشد و سعی میکردم با قضیه کنار بیام که یهو اینجوری شدم

اصلا حالم خوب نیست

از دیروزه همش دارم گریع میکنم دیشب خواب بد دیدم

اصلا حالم خوب نیست میترسم اون روزا تکرار بشه نذارن برم منو دق بدن اینا

بخدا خودمو میخوام کار کنم بتونم پول در بیارم ولی فعلا نمیتونم

باید برم دانشگاه بعدش وای میخوام سریع از این دوران خارج بشم

خستم کردن بخدا

میخوام مهارت یاد بگیرم زبان یاد بگیرم ولی گوه بگیرن این اختلالات هورمونیو گوه بگیرن این دختر بودنو نمیذاره درست فکر کنم انقدری حالم بده حد نداره

کاش تو این ی ماه بمیرم

دوباره داره همون روزا نحس تکرار میشه یبار نذاشتن چیزی که دوست دارمو برم

اینبارم نمیخوان بذارن

خدایا یا خودت درست کن یا تا قبل اومدن نتایج منو بکش

چالش دم اسبی<بالاخره تو مسکن مهر عکس گرفتم>روز سیصد و چهلم

امروز صبح8بود مامانم بیدارم کرد رفتم ی دوش اب گرم ک اخرش اب سرد شد گرفتم

بعدش اومدم یکم وورد ویدیو دیدم و موهامو بستم رفتیم خیاطی لباسمو درست کنن برای عروسی

قرار نبود کفش مجلسی بگیرم ولی خب چون اصلا نداشتم بالاخره گرفتم

دیگه جونم براتون بگه کفشم کرم رنگه اصلا قرار بود بریم ی جا دیگ بخریم ولی مامانم گف امروز حال نداریم فردا بریم همینجوری رفتیم ی مغازه ای کتونی ببینیم این به چشمم خورد قیمتشم 580بود550حساب کرد پاشنش نازک نیست خیلی هم بلند نیس روشم 3تا بند نگین کار شدس

برگشتیم خونه منم خیلی خوشحال راضی از اینکه کفش گرفتم

بعد برگشتیم خونه من چایی گذاشتم و مرغ رو گذاشتم بجوشه رفتم کفشامو پوشیدم یکم راه رفتم بعدش وورد کار کردم دیگ نهار خوردم

بعدش ی ویدیو انگلیسی یوتوب دیدم خوابیدم بیدار شدم مامانم نبود البته بیدار نشدم بیدارم کردن خیلی رو اعصابمه ی چیزی بیدارم کنه ولی باید عادت کنم برای دانشگاه اونجا نمیتونم پاچه کسیو بگیرم دیگه

کمی اهنگ گذاشتم تا به حالت نرمال دربیام ولی حالم بهم میخورد دیگ یکم بعدش مسواک زدم دندونام خیلی زرد سده واقعا نمیدونم چیکار کنم موهامو شونه کردم بافتم ی مرغ اومده بود اینور کلی باهاش درگیر شدم رفت پیش خانوادش بعد ظرف شستم بعد چایی برای بابام گذاشتم بعد شال و مانتومو شستم

بعدش دستامو شستم بعدش نشستم قسمت جدید جوکر بانوان رو دیدم اخراش بود مامانم و خواهرم اومدن بعد خاموش کردم با اونا مشغول شدم خواهرم لباساشو اورده بود ی کت دامن خیلی شیک داره اگر امکانش باشه تنگش میکنم برای حنابندون بپوشم

شایدددددددددددددددد اگر رفتم

دیگه کلی گفتیم خندیدیم باهم و ادایه فامیل رو دراوردیم تو عروسی خیلی خوش گذشت

بعدش خواهرجونم داشت میرفت منم خودمو خوشگل کردم رفتیم دور زدن

رفتیم ی جایی عکسا خیلی خوشگل میشد چندتا عکس ناز گرفتم برگشتیم بعد دیگ خودم با اهنگ مروارید داره گردنت ویدیو گرفتم وای سر اپلود شدنش دیوانه شدم دیگ نت ایرانسل گرفتم اوکی شد الانم میخوام برم صب کلی کار دارم بابای

برنامه کوتاه مدت من

۱_یاد گرفتن برنامه های افیس از یوتوب(وورد و اکسل و پاور)

۲_یاد گرفتن زبان از طریق ویدیو و اهنگ

۳_ورزش کردن و زود بیدار شدن و زود خوابیدن

۴_پادکست گوش کردن شبا

خودمو 4 سال دیگه کجا میبینم؟

مثل خیلی از کسایی که قبل هرچیزی خیال پردازی میکنن بیایم خیال پردازی های منو قبل ورودم به دانشگاه ببینیم

ربطی به سن نداره ما ادما میخواد قبل شروع کار جدیدمون باشه

قبل خرید یک وسیله باشه

قبل رفتن به یک مهمونی باشع

رفتن تو یک رابطه باشه

اولین دیت باشه

گرفتن پروژه باشه

فکر و خیال زیاد میاد سراغمون حالا هم خوب هم بد

ولی چیزی که این وسط مهمه جوری غرقشون نشیم که از اون ور بوم بیوفتیم

مشوقمون باشن ولی جوری نباشن که مارو اقنا کنن چون برام پیش اومده

اینکه انقدر به یک چیزی تو ذهنم پر و بال دادم و تو خیالم زندگی کردمش که دیگه شوق انجام دادنش رو نداشتم

یا برعکس انقدر از عاقبت چیزی ترسیدم که نخواستم انجامش بدم

همیشه ی راه ادامه دادن و برگشت برای خودتون نگه دارین

وقتی حتی دارین خیلی خوب پیش میرین به این فکر کنین ورق ممکنه برگرده

و وقتی دارین نزول میکنین بدونین دنیا همیشه اینطور نمیمونه

ی روزی روی همین صندلی و پشت همین سیستم نشستم و زار زدم و نوشتم

میتونین برین نوشته های پارسالمو بخونین و بدونین چ عذابی داشتم میکشیدم و برام سخت بود برای امتحان نهایی خوندن

ولی فقط ی هدف داشتم رهایی

فقط میخواستم دیپلمرو بگیرم و خلاص بشم

2تا کتابو ک تقریبا هیچی ازشون بلد نبودم و دوتا کتاب خیلی سنگین دبیرستان بودن رو حدود تو ی ماه و نیم جمع کردم و تونستم خودمو از نمره4حسابان خرداد ماه برسونم به 18ونیم دی ماه و نمره 3شیمی خرداد رو بکنم16دی ماه

نمیگم اسون بودا نه خیلی بار روانی هم برام داشت

اما

به خودم قول داده بودم

دیگه اون موقع روم استرس خیلی چیزا نبود

میرفتم اوایل کتابخونه مینشستم و فقط کتابو ورق میزدم حتی نمیخوندم ولی یهویی به خودم اومدم ی فصل رو تو دو روز تموم کرده بودم

همین شد انگیزه بگیرم

حسابانم خوب بود خب کلا ریاضیم در کل خوبه

ولی شیمی مخصوصا مسایل برام مرگ بود فکر کنم4فصل بود که من تقریبا3فصلشو خوندم

خیلی برام سنگین بود لامصب شیمی یجوریه هرجقدرم بخونی تمومی نداره

خلاصه که وقتی رفتم سر امتحان همه قیافت یجوریه انگار برای20اومدی و واقعا هم برای 20گرفتن اومدی

حتی مراقب هاهم میدونستن من با بقیه که اونجام فرق دارم من جام بین کسایی ک درس نمیخونن نیست

یادم نیست دقیقا بهم چی گفت یکی از مراقبا ولی حرفش این بود تو برات اینا کاری نداره تمومش کن

وقتی رو صندلی نشسته بودم حس استرس و خوشحالی بود

استرس داشتم فرصت کم نیارم خوشحالم بودم که بلدم جواب بدم سوالات سخت امتحان نهاییو

فکرمیکردم نمراتم خیلی کمتر بشه مثلا8شیمی و نهایت15حسابان

وقتی بهم مدیر زنگ زد گفت باورم نمیشد

خب این نمرات برای کسی که مدرسه بزرگسالان داشت امتحان نهایی میداد بعد2بار امتحان نهایی دادن خیلی خوب بود

خوشحال بودم سربلند شدم

اون موقع خیلی بهم فشار میاوردن همه هم حرف های خانواده معلما همه

امیدوارم بتونم برای دانشگاهم خوشحالشون کنم

چون از من انتظارشون فرق داره

سهمیه کنکور و اینجور حرفا

نمیخوام بگم طرز قکرم نسبت به سهمیه عوض شده ها ولی بعضی رشته ها مثل پزشکی که با جون ادما بازی میشه ریسک بزرگیه با سهمیه قبول شدن

البته بگم اینجوری نیست که هردم بیلی هرکیو قبول کنن

شما باید70درصد نمره اخرین فرد قبولی رو داشته باشین

اینکه رتبه ها ی صفرش میره و اینا چرته

رتبه ای که تو سهمیه میاد رتبه ای که تو افراد اون سهمیه محاسبه میشه

و مثلا این نیست که طرف رتبش1هزار باشه تو منطقه3با سهمیه بشه1500منطقه 3 در واقع میشه 1500در بین افراد بین سهمیه ایثار

این حرفم درست نیس بنظرم بگیم فقط رشته پزشکی ریسک داره

همه چی ریسکیه

چه ی معلم شدن

بالاخره هرکدوم به نحوی اینده یک کشور رو در دست دارن

اینو گفتم ی گریزی بزینم به طرز فکرم راجب اینکه زندگی ما واقعا به کسی مربوط نیست؟

نه اصلا اینطور نیست

بنظر من هر اقدامی که ما میکنیم هر رفتار حتی کوچک ترین رفتارمون رو زندگی بقیه تاثیر خواهد داشت و اصلا نمیشه گفت زندگی خودمه به خودم مربوطه

از بحث دور نشیم چون راجب این یبار مطمعنم حرف زدم

این روزا باید خودمو اماده کنم حالا هرجا هرجی ک قبول شدم باید با ی بیسیکی برم ی طرز فکر اماده ای ی نقشه راهی ی روتینی

که نرم هاج و واح بمونم

الان فرصت خیلی خوبیه قبل این همش میگقتم خوب اگر رتبم خوب نشد چی باید چیکار کنم ولی الان خب دیگ انتخاب رشتمم کردم و فارق از پاسخی که از سنجش دریافت خواهم کرد میخوام کارایی ک مدت هاست دوست دارم انجام بدم و به تاخیر میندازمشون رو انجام بدم

از یاد گرفتن نرم افزار های مختلف

یاد گرفتن زبان

ورزش کردن

لباس شستن و اتاقمو مرتب کردن

ایده گرفتن برای چنل یوتوب

امروز ی ویدیویی رو به چشمم خورد یوتوب از اهورا نیازی داشت راجب ایفون16میگفت

خیلی احساس عجیبی داشتم

من انقدر قبلا پیگیر دنیایه تکنولوژی بودم ک میدونستم کدوم پلتفرم ها تو چ ساعتی و توسط چ کسایی ایونت های کمپانی های مختلف رو برگزار میکنن

حتی تاریخجه زندگی افزادی که میومدن برای معرفی رو درمیاوردم ولی الان چی

حتی نمیدونستم ایفون16اومده

ناراحت کننده نیستا

بالاخره زندگی همیشه ی جور نخواهد موند و ما تو موقعیت های مختلف قرار خواهیم گرفت که کنکورم جزو موقعیت های حساس این زندگیه

خوشحالم دارم ازش عبور میکنم تمام این4سال با سختی و بدیاش داره میگذره من دیگ درگیر مدرسه و امتحان نهایی و تست نیستم

من به ظور رسمی دارم وارد جامعه بزرگسالان میشم

دارم و قراره با افراذ جدی تری اشنا بشم

ی متنم راجب حد و حدود خوابگاه و دانشگاه باید بنویسم

ویدیوهای یوتوب و تجربیات دیگران خیلی کمک کننده بوده برام

خلاصه این ی ماه باید زیبا و مفید بگذره گل دختر

قربونت برم که دووم اوردی و میاری

من فدای دل کوچیکت بشم

میدونم تموم ایده هات عملی میکنی

فقط نیاز به فضا داری

کمی صبر کن

میعاد تویه راهه

ایده

یکی از ایده های من این خواهد بود

دوبلع انیمیشن ها به زبان فارسی و انگلیسی

چالش دم اسبی<قوی تر از قبل>روز سیصد و سی و هشت

در واپسین روز های ی ساله شدن روزی ک خواستم زندگیمو تغییر بدم الان تو موقعیت حساسی قرار دارم موقعیتی که میتونم ازش فرصت بسازم و تهدید رو خنثی کنم؟

به هرحال من ی دانشگاهی خواهم رفت حالا چ ازاد چ دولتی حالا هر رشته ای

ولی هدف من چیه

چیزی ک من میخوامو مگ قراره داتشگاه بهم یاد بده؟

تو دنیایی ک همه از هر رشته ای دنبال یادگیری عصر دیجیتال هستن من حتی نمیتونم با ی وورد کار کنم بعد انتظار دارم برنامه نویس بشم؟

این خنده دار نیست؟

کسی ک منتظز این باشه روزش برسه هیچوقت روزش نمیرسه

امروز در این راستا با اینکه حس میکردم حالم خوب نیست ولی5تا ویدیو وورد دیدم

یادته اچ دی ام ال یاد میگرفتی؟

2ساله ی دوره رو نتونستم کامل کنم

واقعا خندت نمیگیره؟

تو ی چیز ساده بلد نیستی میخوای بری امیرکبیر

تهران؟/

حتی بری

قراره چی بشه

میدونم

میدونم زمام کمه ولی میخوام چند روزی به خودم زمان بدم تا کنار بیام

میدونم روزی ک ادم خیلی حالش خوب باشه برای شروع هیچوقت نمیاد

ولی باید شروع کرد

باید افتاد رو دور

حالا هرچی هم حوادث در پیش رو بخوان غلبه کنن اذیتت کنن ازار بدن

بخوام عقب بکشم از الانم عقب تر میمونم

فردا دوشبنس

فردا ک هچ

سه شنبه احتمالا صبح زود میرم کتابخونه

باید ی برنامه جدید بریزم

طوفان در راهه

این روزا خیلی سخته

دیروز رفتم کتابخونه

رو همون صندلی که ی سال قبل نشسته بودم روش و برای امتحان نهایی میخوندم

اصن بیخیال اینکه من قبول میشم یا نه

ولی اصلا فکر نمیکردم به دانشگاها و رشته هایی که الان فکر میکنم امکان نداشت فکر کنم

این مدت اصلا اوضاع خوب نیست

حالم خوب نیس

نه خواب دارم نه خوراک

همش فکرم درگیره

اینک اگر چیزی ک میخوام قبول نشم

اگر قبول بشم نذارن برم

اگر برم و پشیمون بشم

اگر اصلا قبول نشم

اگر برم موفق نشم

میدونم همه درگیرن

کاش انقد حس بد نبود

کاش راحت تر بودیم

تو اول جوونی برامون انقدر مشکل پیش اوردن

انقدر استرس

انقدر حال بد

نمیدونم چی خوبه چی بد

باید خیلی کارا این مدت کنم هنوز سختیا شروع نشده

من خیلی زود عقب کشیدم

اونایی ک انتخاب کردم خیلی ارمانیه

بهتره اینجوری فکر کنم ک قرار نیس چیزی قبول بشم

اینجوری راحت تره

باید دوباره چالشو شروع کنم و وورد و اکسل و اینارو یاد بگیرم

زبان یاد بگیرم

از امروز دوباره میخوام به زندگی برگردم حالا هرچی که شد

انتخاب رشته کردم

احتمالا فردا ک حالم بهتر شد برمیگردم و کلی از تجربیات این مدتم میگم

کنکور همه چیز نیست

میخوام از بعد اینک انتخاب رشتم تموم شد

بشینم و نرم افزار های افیس رو یاد بگیرم

اول وورد بعد اکسل

بعد پاورپوینت و بقیه

بیاین کمی تحلیل کنیم

امشب حالم بهتره شاید همین برخورد باعث شد به چیزی به جز انتخاب رشته فکر کنم

ممنونم گادددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

خب داستان از4سال قبل شروع شد که پسرخاله من ازدواج کرد و قرار بود عقدشون خب مثل تمامی عقدا خاله ها و بچه هاشونم باشن

ولی گفتن بخاطر کرونا نه

بعد قرار شد مامان من به عنوان خواهر بزرگتر با بابام برن و چون بابام نتونست بره مامانم منو اماده کرد برم ولی وقتی رفتیم دخترخالم جلوتر از من اماده شده بود و میخواست بره بجای بابایه من

و در کمال پرویی و وقاحت رفتن و من تا اخر همون شب خونه تنها بودم

از اون موقع خیلی ناراحت بودم

دو هفته دیگه عروسیشونه و قراره چند روز قبلش حنابندون بگیرن

امشب خالم رو دیدیم و گفت فقط بزرگترا رو میگن و من و دخترخالم بخاطر اینکه خونه ایم و مجردیم هم میگن ولی ی طوری گفت یعنی نیاین هم ناراحت نمیشیم و شما ی جور سربارین

بعد مامان من میگ ناراحتی نداره

هیچوقت نمیخوام عین مامانم توسری خور باشم

برای خودم و غرورم ارزش قاعل نشم

کمترین بی احترامی و بدرفتاری از کسی ببینم واقعا اون ادم برام حذف میشه اگر حتی مجبور باشم باهاش در ظاهر بگو بخند کنم

حالا اصن فرض کنیم خالم هم نه ی نفر دیگه بود و مراسم ی ادم غریبه بود

بنظرم کلا وقتی حس میکنی میزبانت از رفتنت خرسند نیست

دیر دعوت میشی

یا اگر کسی میخواد به واسطه اشنا بودن با خودش ببرت مراسمی

اصلا نرو

شخصیت خودتو تو اولویت قرار بده

حداقل من اینطوریم

خیلی این چند روز فکر کردم

ولی من هرجایی هم که برم از اینجا بهتر خواهد بود و حالم بهتر خواهد شد

چون من ی بچه شهرستانیم

که مستقل نیستم

هیچ حرفی برای گفتن ندارم

امروز خیلی خجالت کشیدم صبح مشاورم بهم گفت با وورد بلدی کار کنی گفتم نه

خندم گرفت انقدر درگیر این بود برم رشته کامپیوتر یادم رفت ی سری چیزای ابتدایی رو یاد بگیرم

باید از بعد تموم شدن انتخاب رشتم بشینم و برای خودم خیلی چیزارو که کاربردیه یاد بگیرم

واقعا دلم برای خودم میسوزه که انقدر توانایی دارم و ازش استقاده نمیکنم انقدر کار میتونم انجام بدم و نمیدم

امیدوارم بتونم

احمق

خیلی احمقم

گنده گوزی نکن

روزای حساس

دارم تو این چند روز ۴سال ایندمو تصمیم میگیرم و شایدم کل ایندم

با این قوانین جدیدی که میذارن تقریبا ادم پشیمون بشه پارس

مهندسی کامپیوتر شده مثل پزشکی

دیگ هرکی هرکی قبول نمیشه😂😂😂

حالا خوبیش اینه هزینه ازادش خیلی نیست

امیدوارم یکاری نکنم که پشیمون بشم

روزای اخر انتخاب رشته

خب من خیلی استرس کشیدم این مدت خیلی اذیت بودم و هستم هنوزم البته ولی حداقل الان به یه ثباتی رسیدم که چیو میخوام

هنوز وقت هست3روز برای اینکه وارد کنم ولی مرددم هنوز میخوام تا روز اخر فکر کنم

خب اخر اخرش اینه

میرم ازاد اگر چیزی که خواستمو نیاوردم

میدونم انتخاب احساسیه ولی رشته های چرت تهرانم میزنم

ولی بعد چیزایی ک دوس دارم

خدایا توکل به تو

این مدتی که تا جوابا بیاد میخوام برنامه نویسی این چند هفته کار کنم و چیزایی که دوس دارم خودمو مشغول کنم راجب لب تاپ تحقیق کنم و این جور کارا

خودمو به خدا میسپارم

میدونم ی مدتیه خیلی دور شدم از خدای خودم

خیلی کارا رو نکردم

مثلا ورزش

هوا صبحا عالیه منم بخاطر استفاده زیاد از گوشی گردنم مشکل پیدا کرده پس بهتره ورزش کنم و سعی کنم کمی لاغر بشم تا قبل دانشگاه حالا هرچی که شد

نیستی ولی حرفات به یادمه اول خودت دوم خودت سوم بقیه

پیشنهاد

تو این مدت تا اومدن اعلام نتایج کنکور چیکار کنم بنظرتون؟

دارم دیوونه میشم

این مدتی که کم مینویسم درگیر انتخاب رشتم

فکر میکردم خیلی مطمعن مصمم تصمیم میگیرم ولی الان که کار به اینجا رسیده هیچی رو قطعی نمیتونم بگم

من اولویتم کامپیوتر بود چون فکر میکردم اونو خیلی دوس دارم

(اول چند رسانه ای بود ولی وقتی دیدم تبریز خوابگاه نداره بیخیالش شدم)

خانوادم اصرار دارن شهر دور اصن نزنم اخه کامپیوتر هم شهر دور احتمالا اصلا نیارم

و میتونم شبانه های فردوسی رشته های پرت رو بزنم مثلا پلیمر علوم کامپیوتر فیزیک

نمیگم رشته های بدی هستن ولی اونی که من میخوام نیست

و اگرم اونارو برم صرفا بخاطر اینکه بتونم مهاجرت کنمه و از این شهر خلاص بشم و بگن فردوسی درس خونده

ولی من واقعا از زندگی چی میخوام

اینکه بقیه بگن کجا رفت؟

بقیه کجای زندگی منن

بنظرم هرجا بخوام برم از خانوادم دورم و باید قوی باشم

امروز که دیدم هنر اسلامی نوشته با محدودیت خوابگاه

یکمی امیدوار شدم

درسته این یعنی تقریبا خوابگاه نیست ولی حداقل میتونم امسالو ی کاریش کنم حالا تا سال بعد

بازم نمیدونم حتی بابام وقتی قبولم بشم بذاره برم یا نه

اگر نذارن برم از همه جا موندم

حتی ازاد مشهدم نمیتونم برم چون خوابگاه تا اون موقع تکمیل میشه

ازاد اینجام کلاساش شروع شده از اول مهر شروع میشه

از ته قلبم چند رسانه ای رو دوسدارم

میخوام اونو بخونم

ولی نمیدونم اصن قبول میشم یا اگرم بشم قراره چه اتفاقی بیوفته

توکل به خدا انتخابش میکنم حالا هرچی شد

نهایت اینه میرم ازاد مینویسم از ابان میرم

بدون رشته نمیمونم

اولویتامو اینجوری میچینم

رشته های فردوسی که میخوام

مهندسی های تهران

چند رسانه ای خوارزمی

چند رسانه ای تبریز

بعد حالا بقیه رشته های دیگه

هرکاری بکنم هرچی بخونم ی روزی شاید به خودم بگم پشیمون شدم

ولی حداقل میگم من دنبال علاقم رفتم

دو روز

دیروز رتبه ها اومده دیروزم نه دیشب

امروز و فردا ما باید سریع لیست انتخاب رشتمون رو بنویسیم

دارم دیوونه میشم

نمیدونم چیو میخوام

چیکار کنم درسته

چیو انتخاب کنم پیشیمونی نداره

نمیدونم از زندگی چی میخوام