کاش

کاش زودتر کات کنیم

ما اصلا وصله تن هم نبستیم

زندگیامون زمین تا اسمون متفاوتن

شاید بشه شاید نه

کاش ادم بعضی چیزارو تجربه نکنه

یا اگرم تجربه میکنه زود تجربه نکنه

اگرم زود تجربه کرد تجربه بدی نکنه

اگرم تجربه بدی کرد بتونه ازش بگذره

و اگر رد شد

از دوباره تجربه کردن نترسه

ترس همیشه هم بد نیست

میگه که هیچ چیز از هیچکس بعید نیست

حتی تو بهترین شرایط و بدترین

تو بهترین شرایط میبینی کی میزنه زیر دلش

تو بدترین شرایط هم میبینی تورو انتخاب میکنه یا منفعت خودشو

راستش این شرایط همیشه نباید برای یک طرف پیش بیاد

دنیا چرخ گردونه

نوبت ماهم میشه

ولی وقتی نوبت ما شد چی؟

میتونیم از پسش بربیایم؟
یا که ماهم میریم سراغ منفعت خودمون؟

راستش فکر این چیزا و تمام این حرفا از بعد اون اتفاق اومدن تو ذهنم

بعد اینکه بعد اون همه مدت تمام این حرفارو یادم رفته بود و فکر میکردم عشق میتونه همه چی باشه و چشم ها دروغ نمیگن

من از اینکه اون رابطه تموم شد ناراحت نیستم

از اینکه اونقدر اعتماد و علاقه تو اون رابطه گذاشتم ناراحتم

از اینکه اون ادمی که هیچ ارزشی دیگه تو زندگی من نداره با اون کارش و تاثیری که2سال قبل تو زندگی من گذاشت

رابطه الان من رو تحت تاثیر میذاره و باعث شد بترسم و بترسم و بترسم از اینکه دوباره تمام علاقمو برای ی ادم خرج کنم

این منو ناراحت میکنه

که میترسم بدون ترس بگم من عاشق این ادمم

میترسم بدون ترس بگم من تا ته این رابطه با این ادم میمونم

میترسم که بگم اره رابطمون به جاهای خوبی ختم میشه

میترسم که بگم ار اون منو واقعا دوست داره

من میترسم که دوباره تمام باورهام به یه ادم بشه الکی و بازیچه احساسات بچگانه یه ادم بشم

بشم امتحان

همه چیز منو میترسونه

ترسم از خودمه بیشتر نه از اون

میترسم که اینبار دوباره نتونم

میترسم خیلی سخت بلند بشم

میترسم که نتونم اونطوری که باید به زندگیم برسم

میترسم

من خیلی میترسم از همه چی

این رابطه خیلی فرق های مهمی با قبلیا داره

من همیشه تو کل زندگیم یه گارد بزرگی نسبت به مشورت کردن و درمیون گذاشتن فکرا و اهدافم با بقیه داشتم و ترس از قضاوت شدن

ولی همچین حسیو با اقای سین ندارم

تو تمام این2سال همیشه حمایتم کرده

حتی تو بخش هایی که ازشون سردرنمیاورده همیشه تنها شنونده خالی نبوده و کمکم کرده

میترسم از این بد عادت شدن به این حمایتگر

که اگر ی روزی نبود نتونم ادامه بدم

من راستش خیلی تنهام

با مامان و بابام بخاطر اختلاق سنی زیادی که داریم خیلی نمیتونم بشینم و براشون از کارام و اهدافم بگم

با خواهرامم اختلاف تفکراتی که داریم باعث میشه نتونیم بفهمیم نظر همو ولی از حق نگذریم هم مامانم اینا هم خواهرام تلاش میکنن باهام ارتباط بگیرن و تنها نباشم

دوست خیلی صمیمی هم بجز بچه های خوابگاه ندارم

تقریبا فقط اونان که باهاشون میتونم راجب همه چیزم حرف بزنم و دختر خواهرم

و اقای سین

اقای سین خیلی خوشحالم میکنه وقتی انقدر سعی داره حمایتم کنه و پیگیر کارام باشه

اون خودش اینو نمیدونه ولی برای من این از همه چیز با ارزش تره تو این رابطه

از تمام خرج هایی که برای خوشحال کردنم میکنه

از تمام تعریف هایی که ازم میکنه

تمام اینده ای که با من تصور میکنه

این حمایت کردنش برام خیلی ارزشمند تره

راستش از اینده خیلی میترسم

میترسم هم از اینور بوم بیوفتم هم از اون سرش

میترسم نه بتونم اونقدری قوی بشم که اقای سین بتونه روم حساب باز کنه

نه اونقدری به ارزوهام برسم که شرمنده خودم نشم

دومیش خیلی مهم تره

چون چه اقای سین باشه در اینده در زندگیم جه نباشه

من باید فراموش نکنم خودم میخواستم چیکارا بکنم و هدفم چی بود

تو دوران عجیب و سختی داریم زندگی میکنیم

اگر اوضاع عادی تر بود انتظارات متفاوت تر بودن ولی تو اوضاعی که گرونی وحشتناکه و مرگ ادما انقدر اسون شده و اوضاع کشور نابسامانه

باید توقعمو کمتر کنم و تلاشمو بیشتر

دیروز با دوستم حرف میزدیم

بهش گفتم

جندسال دیگه که من و تو به هدف و ارزوهامون نرسیدیم

نمیان نمیگن اره اون دوران درگیر این جریانات بودن و حال روحی خوبی نداشتن

نه راستش دنیا خیلی بی رحم تر از این حرفاس

ادما بی رحم ترن

تورو به خودت مقایسه میکنن نه با شرایط

من باید تغییر کنم

از قضاوت شدن میترسم

از مسخره شدن میترسم

از اینکه با بقیه فرق دارم

راستش فکر میکردم خیلی ادم برونگرایی هستم ولی در واقع ی درونگرا خیلی زیادی دارم خیلی زیاد

اینو بعد از قرار گرفتن تو جمع دوستایه اقای سین بیشتر فهمیدم

قبلا فکر میکردم فقط با خانواده اینجوریم و فکر میکردم تو این ی سال دانشگاه خیلی رو این رفتار و اخلاقم تاثیر گذاشته ولی مثل اینکه نه

قبلا فکر نمیکردم این مسئله انقدر مهم باشه و بجای حل کردنش سعی میکردم ازس فاصله بگیرم و بگم نه منکه شرکت نمیکنم تو این جمع ها و اینا

ولی اون روز خواستم مواجه بشم با این مسئله و فکر میکردم میتونم از پسش بربیام و ارتباط بگیرم

ولی نتونستم واقعا و برام خیلی سنگین بود و سخت

اولین بارم بود به عنوان پارتنر ی ادم داشتم به ی جمع جدید معرفی میشدم ولی واقعا ارتباط گرفتن با ادما برام خیلی سخته و میترسم چیزی بگم که مسخره بنظر برسه یا اصلا سوال بی ربطی بپرسم از طرف مقابلم و شرم زدش کنم چون تو جمع های خانوادگی و دوستانه برام زیاد پیش اومده حرفی ک زدم رو خیلی چرت بوده و بعدش پشیمون شدم

باز خوشحالم الان از حرف نزدنم ناراحتم و اینا

اگر حرفی میزدم و الان پشیمون بودم اصلا حس خوبی نداشتم

دوس دارم خیلی بیشتر روی صحبت کردنام و استفاده از کلمات و لهنم کار کنم و پرستیژمو بالا ببرم

ولی خیلی کار دارم تا از این حالت خونگی بودنه دربیام

پیک می هستم

اون دختره گوه خورد

ازم خواست ادرس اینجارو بش بدم

دیروز ازم خواست که بذارم وبلاگمو داشته باشه و بخونش

راستش دوس ندارم هیشکسی که منو میشناسه این وبلاگو بخونه

چون برای خودم خیلی شخصیه و زندگیمه تو این چندسال

اینکه دوس ندارم کسی ببینه بخاطر این نیست که از اون ادم بترسم

بخاطر اینه دوس دارم ی پرایوسی رو برای خودم نگه دارم و قرار نباشه برای کسی توضیح بدم اینو چرا نوشتم

اون موقع چرا اینو نوشتم

و اینا

اینجارو دوس دارم چون برای خودم مهمه و برام یاداوری روز های قشنگی از زندگیمه و همینطور روز های بد و تلخ

دلم نمیخواد چیزیو سانسور شده نمایش بدم

بام هاشمیه

روز قشنگی بود

ولنتاینه من و اقای سین

امیدوارم برام خاطره نشی
امروز کارهای زیادی کردیم
تایم زیادی رو باهم گذروندیم
ولی
من اوت صحنه هایی که میرقصیدیمو بیشتر از همشون دوست داشتم
کاری بود که خیلی دوست داشتم با تو انجامش بدم
با تو برقصم
برای تو برقصم
کنار هم چای خوردیم
این یکی از قشنگ ترین هایی بود که میتونست برامون اتفاق بیوفته
چون من عاشق چای هستم و تو هم عاشق من
شاید هرکسی بجای ما دوتا بود امروز درینک میزد سیگار پشت سیگار
ولی
ما اینکارو نکردیم
از همینه رابطمون خوشم میاد از اینکه بعد از بعضی کارا
کارهایی رو میکنیم ک برای بقیه شاید نرمال نباشه و هنوزم همو همونقدر دوست داریم و میتونیم باهم بخندیم و باهم حرف بزنیم
این بهترین چیزیه که میتونه بنظرم ی رابطه سالم داشته باشه
و اینکه
رفتیم نهار خوردیم
اینبار واقعا چسبید برعکس نهار دفعه قبل
خیلی خوب بود و خوش گذشت و خوشمزه بود واقعا دم مهندس گرم
بعدشم راه رفتیم ک اونم خیلی دوست داشتنی بود و کاری بود ک تاحالا نکرده بودیم
یعنی راه رفتن با همدیگه بیرون
درسته کم بود ولی خوب بود
و در اخرم از هم خداحافظی کردیم و برگشتیم
نمیدونم
ولی خیلی خوشحالم و خوش گذشت

دو روز دیگه اقای سین رو میبینم

سیستم رو روشن کردم که ویدیو اموزشی ببینم و کار کنم ولی انفدر فکرم درگیر شده بود که نیاز دیدم راجبش امشب بنویسم حتی اگر قرار باشه بعدش خسته بشم و دیگه درس نخونم

راستش رابطه من و اقای سین از اولی که شروع شد و تا وقتی که بهم حس پیدا کردیم و خواستیم مطرحش کنیم درگیرشون بودیم و هستیم

از اختلافاتی که بین خانواده هامون هست تا مسیری که دوتامون داریم طی میکنیم و باهم کلی فرق دارن

همشون برای اینکه یک رابطه پایدار باشه و بخواد ادامه پیدا کنه لازمن اصلا رابطه همینه

رابطه باید چالش داشته باشه باید سختی داشته باشه تا دوتا ادم بفهمن جقدر برای هم ارزشمندن

اینکه الانی که نزدیک3ماهه از رابطمون میگذره و چهارشنبه هفته بعد3امین ماهگردمون چقدر زمان زود میگذره ولی این دو روز برای من طولانی شد خیلی

راستش انقدر فکرم مشغوله و بهم ریخته که نمیدونم به کدومشون رسیدگی کنم

خب اولیش که حل شد برای مامانم شماره رزرو نوبت دهی رو پیدا کردم ولی باید صبح زود فردا ببینم میتونم نوب بگیرم یا نه اگر نتونستم میمونه برای یکشنبه ولی فکر نکنم اخه اینطوری باشه

بگذریم حالا

فردا ی دور دیگه باید برم حموم و موهامو بشورم و خودمم مفصلا تمیز کنم که این چند روزی که میرم راحت باشم و خیالم راحت باشه

لباسامم بچینم مرتب راحت باشم نهایتش لباسامو برنمیگردونم میگم دایی بعدا با خودش بیارتشون

اصلا ذهنم رفت که داشتم به چی فکر میکردم

اها داشتم راجب رابطمون حرف میزدم

بله عزیزان

رابطه من و اقای سین خیلی احساسی اومد جلو ولی خوشحالم که اقای سین به عنوان مرد این رابطه به وظیفش که فکر کردن به مسائل مهمه رسیدگی میکنه

و اینو بگم این دلیل بر این نیست که من برام مسائل مهم نیستن و بهشون فکر نمیکنم نه منم دغدغه های اونو درک میکنم و بهشون فکر میکنم و ترسمم از اینه که اگر نشه چی ولی زندگی همینه

زندگی همینه که شاید نشه

امشب یه حرفی به اقای سین زدم که ناراحت شد ولی بعدش باهم حرف زدیم اونم این بود که گفتم اگر دوتا فرهنگیانی بودیم این مشکلات رو نداشتیم

این رو هم سر این گفتم که اقای سین میگفت الان هرکی زیر30بخواد ازدواج کنه پذیرفته خیلی نمیشه تو جامعه و همه اینطوری ان که باید هر دو طرف مستقل بشن

منم بخاطر این گفتم که اخه دوتا دانشجو معلم دیگه تکلیفشون مشخصه ایندشون مشخصه خب باهم بخاطر همین سر سهولت ازدواجمون این حرفو زدم

ولی خب بچم ناراحت شد فکر کرد منظورم رابطه قبلیم بود و دارم مقایسه میکنم و حسرت میخورم که کاش مثلا با ی ادم فرهنگیانی تو رابطه بودم

بعد که دیدم یهو لهنش عوض شد براش توضیح دادمو سو تفاهما رفع شدن

راستش من قبل اینکه رابطم با اقای سین جدی بشه و ببینم رفتارمون باهم تو رابطه چطوریه همش اینطوری بودم که اره من بهتر از رابطه قبلیم پیدا نمیکنم و الان زن اون ادم خیلی خوشبخته لابد و کلی از این فکرا که کل این دوسال ذهنم درگیرش بود

ولی تو همین 3ماه و حتی قبلش که این3ماه خب بیشتر شد انفدر اقای سین و من رابطمون خوب پیش رفت و با منطق و محبت باهام رفتار میکنه و حرف میزنه و بهم احترام میذاره که میتونم بگم خدا اقای سین رو برام در نظر گرفته بود و این حسایی که بدون هیچ ترسی میتونم راجب همه چی باهاش حرف بزنم و کنارم باشه و کمکم کنه رو حس کنم یه نعمت خیلی بزرگیه

دلیل اصلی من که از رابطه قبلیم خیلی دیر تونستم موو ان کنم طولانی بودنش و سن پایینم بود چون اونم تنها ادمی بود که باهاش طولانی در ارتباط بودم این وابستگیه برام خیلی سخت بود تموم شدنس

ولی در عوضش بعد تموم کردن اون رابطه سمی که سراسر شده بود حسادت و توهین الان یه رابطه سالم دارم که دو طرف میخوایم پیشرفت کنیم

بله پیشرفت

کلمه بسیار مهمیه

که من بعد از رابطه ای که واردش شدم انقدر داشتم یه تایمی به سمت اون اوج احساسی بودنش میرفتم که یادم میرفت هدفم از زندگیه چیه و پیشرفت کردن و رسیدن به ارزوهام تداخلی با رابطم ندارن و اقای سین خیلی هم بهم افتخار میکنه که بخوام به زندگیم و پیشرفتم برسم و از این بابت بسیار خرسنده و خیلی هم حمایتم میکنه

اصن عشق میکنه میبینه من دارم تلاش میکنم جدی میبینم چقدر اعتماد به نفس و حس خوبی میگیره وقتی من یکاریو دارم انجام میدم و براش توضیح میدم

در واقع یکی از کارهایی که برای خوشحالی پارتنرم میتونم بکنم پیشرفته

پیشرفت کردن تو زندگی شغلی و درسیم میتونه خودمو جلوی اون و خانوادش بالا ببره

و اونم همینو میخواد اینکه سربلند منو به خانوادش معرفی کنه و به عنوان دوتا فرد مستقله عاقل و بالغ باشیم که خانوادهامون هم ببینن عرضه راه بردن یک زندگی رو در کنارهم دیگه داریم

شاید بعضی حرفا سخت باشه پذیرفتنشون ولی باید به نیت ادمی که اون حرف رو میزنه هم توجه کرد که ایا قصد تحقیر و توهین تورو داره یای قصد تلنگر زدن بهت که دوباره به بازی برگردی

چیزی که من از اقای سین فهمیدم اون فقط دلش میخواد من پیشرفت کنم و حمایتم کنه همین

امیدوارم در این راه سربلند بشیم

16.89

چرا زندگی اینطوریه

چرا انقدر سخته یه دیدن ساده پارتنرم

واقعا نمیتونم

خدااااا

نمی‌دونم چی بنویسم فقط میدونم حالم خیلی خوب نیست

ذوقه قبل واقعه دارم امیدوارم کور نشه

خدایا کمکم کن

کاشکی زودتر این بی تابی تموم بشه

از روزی که همو دیدیم1ماه و 2 روز میگذره نمیتونم واقعا بیشتر از این تحمل کنم دلم میخواد چندباری ببینمت هفته بعدو و بعدشم بیای دیدنم وقتی برگشتم نمیدونم چرا تمام این ی ماهو نگفتم که بیای اخه فکر میکردم که زودتر میام دیدنت و دلم میخواست باهم وقت بگذرونیم

دلم خیلی برات تنگ شده مهندس خیلی زیاد

واقعا دارم از درد دوری دیوونه میشم

دلم میخواد زودتر ببینمت و بغلت کنم

کاش این دوری زودتر تموم بشه

نمیدونم دارم چیکار میکنم دقیقا ولی دلم میخواد یاد بگیرم و تجربه کسب کنم حتی تو این دوران بدی که کشور داره و جامعه درگیرشه

خیلی دوس دارم زودتر برم ولی اموزشام نصفه میمونه باید بعدشم زودتر برگردم و بشینم بخونمشون

ماه رمضون تایم خوبیه برای خوندنشون

و یادگیری و تمرین کردن

خدایا خودت کمکم کن همینطوری که از اول تو تمومه چالش های زندگی کنارم بودی

بوی چالش دم اسبی میاد

امروز یک خجم زدم که نمیدونم چی بود کابینت بود کمد بود

و ویدیو اموزشی طراحی رابط کاربری دارم میبینم

باید حجم هامو احجام هندسی هم بزنم که دستم راه بیاد و کارای هنری بکنم حالشو ببرم مخصوصا طراحی چهره و لباس

و ویدیو اموزشی هامو تمرین کنم

و دنبال یک دوره اموزشی رایگان برای برنامه نویسی هم باشم

مغازه بزنه یا سمانه؟

سلام از روزی که خیلی برام سنگین بود میشه گفت

از دیشبش که با ناراحتی و عصبانیت و دلخوری پیش رفت و اونم از صبحش که اومدم انبلاکش کردم تا پیام خداحافظی و اینا بنویسم

بعد زنگ زد بهم و جواب دادم و خیلی عصبانی شد از دلیلی که اوردم برای ناراحتیم و احترام نذاشتن بهش که پیامارو دو طرفه پاک کردم و همه پیام ها و عکسامون کلا پاک شدن

بعدا هم با پیام های تندی که بهم داد اصلا راستش فکر نمیکردم بخواد دیگه باهام حرف بزنه حتی ولی خوب شد من جواب حرفاشو ندادم

چون ظهر بهم زنگ زد و کلی حرف زدیم و به این نتیجه رسیدم که باید کنار بیام با این تفاوت هایی که داریم و یهویی نمیتونم این ادمو متحول کنم همینکه این مهمونی هارو کمتر کرده نسبت به قبل و مشروب رو که البته بخاطر پسرعموشه گذاشته کنار و بعدم سیگارو ی مقدار رعایت میکنه

نه ولی جدی نسبت به قبل خیلی تغییر کرده قبلا واقعا هر هفته مهمونی و هرشب با دوستاش بیرون بود و خوش گذرونی تقریبا

الان این تغییرو درش میبینم

و اینکه میبینم که داره برای رابطمون تلاش میکنه و از ایندمون چقدر امیدوارانه حرف میزنه

و این خیلی منو میترسونه

کلا برنامه ریزی برای چیزی منو میترسونه که اگر نشه چی

یه همچین تفکری برام پیش میاد و دلم نمیخواد دوباره ضربه ببینم یعنی هیشکس دلش نمیخواد ضربه ببینه و تنها کاری که میشه کرد اینه حواسم باشه به اینکه ممکنه هر اتفاقی برای اینده رابطمون بیوفته و من باید حواسم به کارام و ایندم و زندگیم حتما باشه همینطور در کنار هم برای پیشرفت هم کمک کنیم

اره ولی کلی راجب اینده و برنامه هامون حرف زدیم و اینکه امیدواریم اخر هفته همو ببینیم و واقعا امیدوارم که بشه دلم براش خیلی تنگ شده خدایا خودت درست کن این دیدارو

دیگه جونم براتون بگه سعی کردم درس خوندن رو شروع بکنم از امشب و در همین راستا امشب ی دوره اموزشی پیدا کردم و چند قسمت دیدم و از فردا هم میخوام طراحی دستیامو شروع کنم و برم به سمت حجم سازیا و یادگیری چندتا نرم افزار فیگما و ایلاستریتور و فتوشاپ و بلندر

و یادگیری سی پلاس پلاس یا پایتون برای برنامه نویسیم راستش خیلی کار دارم

فردا میخوام ویدیو اموزشی ببینم مطلب بخونم و اسکچ بزنم و برای حجم سازی هم دوره پیدا کنم

فعلا بوس بوس

حاجی فیروز

بدم میاد کسی که باهاش روزگار خوبی داشتم خودشو تو چشمم خراب کنه

راستش به خودم قول داده بودم دیگه راجب تو ننویسم اما

بعد از تو

از همه چیز ترسیدم

حتی کسی که جوری وانمود میکنه که بی نهایت دوستم داره

اقای سین بخاطر من نمیخواست بره تولد پس منم باهاش کات کردم که بره

تو نمیتونی سبک زندگی کسیو تغییر بدی مگر اینکه با اون سبک کنار بیای

تو نباید سبک زندگیتو برای کسی تغییر بدی که اونم برای تو اینکارو نمیکنه

احترام یه چیز متقابله

و اخلاق بد من

نادیده گرفتن تمامی خوبی های یک ادم بعد از یه اشتباهشه

چون میترسم از اینکه نادیده گرفتن زنگ خطر ها برام گرون تموم بشه

وقتی یه نفر براش اهمیتی نداره که وقتی رفته تو رابطه رفتاراش باید تغییر کنند

لیاقت اینو هم نداره تو بخوای براش تغییر کنی

این رابطه باید جدی میشد باید این اتفاقامیوفتاد تا میفهمیدم که برای هم مناسب نبودیم و نیستیم

حس ششم دخترا واقعا خوب کار میکنه

من میدونستم ما باهم نمیتونیم

زندگیامون زمین تا اسمون فرق دارن

اون ادم داشت مهم ترین چیز زندگی من یعنی عزت نفسمو نسبت به خودم و خانوادم ازم میگرفت

طوری که انگار ی ادم بی مصرفم

در صورتی که اصلا اینطور نیست

من دلیلی واسه غمگینی الان ندارم چون چیزیو از دست ندادم

فقط رابطه ای تجربه کردم که دوسال بود فکر میکردم شاید بشه بهش فرصت داد

اما نشد دیگه

تجربه خوبی شد

برام ثابت شد عشق همه چی نیست و همه چی رو قرار نیست درست کنه

تفاهم واقعا مهمه

میخوام باهاش کات کنم

اون هرچقدرم که اخلاق و رفتارش با من خوب باشه نمیتونه موقعیت زندگیشو تغییر بده

من هم همینطور

و من به عنوان کسی که سطح اجتماعیم از اون و خانوادش پایین تره حس بدی دارم

به عنوان کسی که۵ساله برادرشو ندیده حس بدی دارم

دلم نمیخواد این حس منفی رو به اون و خانوادش منتقل کنم

نمیخوام همش مقایسه کنم و حسرت بکشم و حس بدی بگیرم

من خانوادمو دوس دارم

پدرمو

مادرمو

خواهرامو

حتی برادرمو

اما

اون ادم داره حس ناکافی بودن بهم میده

حس بد

ادامه دادن با اون فقط باعث میشه من از زندگیم بزنم

باعث میشه هرچی رشته بودم پنبه بشه

اون باید بره با یکی هم سطح خودش

منم الان اصلا موقعیت مناسبی برای رابطه ندارم

این رابطه هرچه زودتر باید تموم بشه

از اولشم اشتباه بود

همتون اشغالین

پسری که ازت سر ی چیز کوچیک خیلی عذرخواهی میکنه قطعا ی گوهی داره میخوره سر اون

دوباره خدا زد پس گردن من و اقای سین

تا حالا تو عمرم انقد فروریختن دیواره های رحممو با تمام وجود حس نکرده بودم

اقای سین هم که بچم پاش باز درد گرفته

مارو نفرین کردن هرباری ک میخوایم همو ببینیم یه اتفاقی میوفته

گوشی اقای سین بازهم خاموشه

گوشیش از عصره خاموشه دارم دیوونه میشم اصن به در و دیوار دارم گیر میدم اصلا طاقت ندارم باید صداشو زودتر بشنوم

جاست فرندز

به قولی این رسم روزگاره هرکی با مثل خودش

من نه میخوام خانواده ای رو اذیت کنم و نه میخوام خانواده خودمو تحقیر کنم

به عنوان ی دوست میتونم داشته باشمش ولی نباید فکر کنم ک همیشگیه و بخاطر ارتباطمو با بقیه قطع کنم

اونم میره

خیلی زود هم میره

من دختر خراسانم

یه روزی حسرت روزهایی رو میخوری که یه روزی حوصلت ازشون سر میرفته و بخاطرشون مامانتو حرص میدادی که چرا اینطوریه و چرا فلانه

و الان

تو روزهایی هستی که بخوای هم نمیتونی کاری کنی

شدی بازیچه دست سیاست مدارهای زمانه

از بچه بازی های ترامپ و غرب برای گرفتن دنیا و مقاومت های کشورهایی مثل کشور خودمون

از حق تگذریم

نمیگم با دولت موافقم یا مخالفت اما این ایستادگی دربرابر ظلم رو دوس دارم اینکه زود وا نمیدن تا دست اونا بیوفتیم و مثل غزه و اینا بشیم

امیدوارم هیچوفت اون روز نرسه و غزه هم ازاد بشه و مردمش در ارامش و سلامتی و ازادی زندگی کنن

چیزی که خیلی این تایما دیدم نوشته اینکه کاش ی اروپایی یا هرکشور دیگه ای بودم و از ایران و ایرانیا و خاورمیانه هیچ خبری نداشتم

ولی نه

بارها بمیرم و زنده بشم دوس دارم تو ایران به دنیا بیام

شاید ولی دلم بخواد هربار تو یه قسمتش که بتونم بارها تو جاهای مختلفش زندگی کردن رو تجربه کنم

یبار جنوب تا بشم یه دختر جنوبی و از گرما و شرجی جنوب لذت ببرم و قوتبال ساحلی تماشا کنم و لباسایه سوزن دوزی جنوبی بپوشم و قلیه ماهی درست کردن یاد بگیرم و دستام حنا های قشنگ بزنم و برم تو ساحل سرخ قشم و تو صخره هاش راه برم وای چابهار چقدر دوس داشتم چابهار باشم و از اون همه زیباییش لذت ببرم حتی دانشگاه علوم دریایی که قشنگ لبه ساحله

اون میوه های استوایی عجیب و غریبش

یا اصفهانی باشم و تو اون شهر به اون قشنگی زندگی کنم خورشت ماست بخورم

برم میدان نقش جهان و هربار چیزای قشنگ تری ازش ببینم

از بازارش از مغازه هاش از میناکاری هاشون

از اون کالاسکه های تو میدون

از اون مسجد شیخ لطف الله

وای که چقدر اصفهان قشنگه و من فقط یجاشو رفتم

من سی و سه پلش نرفتم

من 40ستونش نرفتم

وای که اصفهان نصفه جهان

یا هم یه دختر لر بختیاری بودم لباس های چین دار میپوشیدم و موهامو تاب میدادم دور صورتم و با تور میبستم سرمو

تو دشت های سرسبز زندگی میکردم و بهترین غذاها و کبابا رو میخوردم

یا لر لرستان بودم و کنار ابشارهای قشنگ لرستان و طبیعت زیباش بودم

کورد بودم و اصیل و کلی سنت های دیرینه مخصوص کوردها و طبیعت زیبای کوردستان

وای که ایران چقدر متنوعه

اذری بودم و رگ ترک

شمالی بودمو کلی غذاهای خوشمزه و طبیعت بهشتیش و لباسایه نازش

بلوچ بودم و لباسایه خوشگل بلوچی

یزدی بودم و خونه های بی نظیر یزد بود و من

و در اخر من بودم و خراسان بزرگ و اب و هواش که با دنیا عوض نمیکنم

جایی که اولین نفرهایی هستم که طلوع افتاب رو میبینم و صبح زود برام تعریف وسیع تری داره

میتونم بگم با صدای پرنده ها از خواب بیدار شدم و افتاب اتاقمو روشن کرده

اتاقی که از دو جهت بهش نور وارد میشه و این محشره

کوه های خراسان اطرافمن و هر برفی که میاد انقدر زیبا رنگ امیزی میشن که حد نداره

میخوام باز هم خراسانی باشم

بماند از اخرین روزهای امتحان پایان ترم دوم

خدا بخیر کنه

تو این اوضاع

تو حالت مجازی امتحانا هم

تو بهترین حالت ممکن

معدلم میشه۱۶

اوضاع عجیبیه

کاری نمیشه کرد

حرفی نمیشه زد

میشه زد ولی عواقب داره

اینده

نمیدونم

فقط میدونم نباید ناامید شد

دی ماه

چند وقتی که نبودم بخاطر خودم نبود

نمیتونستم که بیام و چیزی بنویسم

بماند به یاداوری اگر عمری بود برای به یاد اوردن دی ماه۴۰۴

اقای سین نازی نازیه من

این پسره داره به یه جاهایی از قلبم نفوذ میکنه که خودش میتونه اون روزنه هارو پر از نور و اکلیل کنه

مثل امشبی که زنگ زد تا فقط شب بخیر بهم بگه

دو شب و دیشب چندین ساعت باهم حرف زدیم اما این ۴۹ثانیه امشب قند تو دلم اب کرد راستش

پسرا همشون سر و پا ی کرباسن

واقعا حوصله بچه داری ندارم دلمم نمیخواد بهش رو بدم

ارامش نسبی قبل از طوفان احتمالی نزدیک و الوقوع

سلام بعد از مدت ها

از زمانی که کل کشورم در تکاپوعه و اتفاقاتی که فکر میکردم تنها برای دورانی که من نبودم اتفاق افتاد دیگه قرار نیست این چبزا رو من ببینم یا حداقل الان ببینم

الانی که تو اوج جوونیمم تو استانه21ساله شدن

راستش اگر این تاثیراتی که از این اتفاقات میگیرم کمتر بودن که خب نشدنیه و تنها راهش اینه اخبار رو دنبال نکنم و مثل یک کر و کور زندگی کنم تا ببینم چی پیش میاد

از اون طرفم نمیخوام از اخبار به دور بمونم و بدونم کی تو این اوضاع داره به نفعمون پیش میره کی بر علیهمون

ولی راستش بازم نمیدونم کار درست الان چیه

خوندن درسایی که معلوم نیست بتونم لیسانسشو بگیرم؟

یا روضه قبل غزا گرفتنم

نمیدونم ولی چیزی که نیاز داشتم خواب و استراحت بود

بدنم بعد ی تنش سختی که این مدت به خودش داد نیاز داشت بتونه بخوابه و استراحت کنه تا بفهمه باید چیکار کنه

وسط همه این داستانا

اقای سین

راستش ورود اقای سین به زندگیم یهویی نبود ما ققط رابطه ای که داشتیمو بهش جهت دادیم

ولی الان

با این اوضاع

اینطوری ام که

اگر نشه چی

اگر اوضاع جوری پیش بره که همه چی عوض بشه چی

اونوقت من و اقای سین چی؟

میتونیم باهم ادامه بدیم؟
میتونیم بهم برسیم؟

چند شب پیش فهمیدم من چرا از چدی شدن رابطم میترسیدم

من از مسئولیته اینکه یکی مشکلاتشو باهام درمیون بذاره و تو این مشکلات کنارش باشم میترسیدم

بخاطر همینم دوست نداشتم خودمم مشکلاتمو باهاش درمیون بذارم و ترجیح میدادم خودم جلش کنم

هنوزم طرز فکرم همونه ها ولی

میخوام راجب این قضیه کمی بی پروا تر عمل کنم البته با سیاست دوس ندارم همه چیو باهاش درمیون بذارم به هرجال اون ی غریبس منم برای خانواده اون غریبم و یچوریه بخوای اصرار خانوادگیتو بهش بگی

ولی راجب مشکلات خودم و کاری باهاش بدون فکر درمیون میذارم میدونم میتونه تو این زمینه کمکم کنه و فکر بدی هم براش پیش نیاد

واقعا دوس داره من پیشرفت کنم و کمکمم میکنه تو این زمینه

حالا من به دلایلی این مدت خواستم کمی فعالیت نکنم و استراحت کنم ولی میخوام دوباره برگردم به کار و کارایی ک دوس دارم رو با هدف جاو ببرم البته که با این اوضاع پیش اومده ادم نمیدونه ی ساعت بعدش جتی چطور پیش میره چه برسه ایندش

واقعا حرف از اینده زدن کمی خنده داره

خدایا توکل به خودت

راستش هنوز از دلبستن زیاد به اقای سین میترسم ازخودم میترسم که نکنه دوباره از ی نفر تو ذهنم خدا بسازم و بعدش اون بوم

همه چیو خراب کنه

ولی باید در نظر داشته باشم همه چی از همه ادمی ممکنه اتفاق بیوفته و اینا همه بستگی به شرایط داره

ممکنه من و اقای سین هم که الان انقد فکر میکنیم تفاهم داریم و میتونیم با همه چی کنار بیایم

باهم به مشکل بخوریم و فکر کنیم بهتره این رابطه با هر وضعیت و پیشینه ای که هست تموم بشه تا ادامه پیدا کنه پس همیشه ی راه برگشت باید گذاشت

مهندس.

نمیدونم

این اتفاقا برام عجیبن

واقعا پسر بچه دیگه نمت

میخوام الان پاشم برم پیش خانوادم

الانی که تو این شرایط اونجا داره زلزله میاد اصن نمیتونم اینجا