یکساله شدن چالش دم اسبی
والا روحمم فکر نمیکرد اینطوری بشه
والا روحمم فکر نمیکرد اینطوری بشه
حرفمو پس میگیرم پسرایی که صدایه قشنگی دارن ذات پلیدی دارن بترسین ازشون
تا حالا حس تعقل به جایی داشتین؟
برام جالبه با اینکه حس در کل خوبی به دانشگاه هنر تبریز ندارم ولی از وقتی یادمه اون تنها دانشگاهی بوده که راجبش تحقیق کردم و خواستم برم
نمیدونم زندگی تو تبریز چجوری میشه
یا حتی قبول میشم یا نه
یا حتی خانوادم میذارن برم یا نه
یا حتی خوابگاه برام پیدا میشه یا نه
کلی راه ممکنه پیش روم باشه واقعا خدا میدونه قراره چی بشه
امشب وقتی داشتیم با دخترخواهرم سیب زمینی ربی میخوردیم
یادت افتادیم دوتامون
خیلی دوس داشتی
یادمه همیشه میگفتی سیب زمینی درست کنیم اونم با رب
هیچوقت ساده دوست نداشتی
هرجورم درست میکردم دوست داشتی
هرچی که درست میکردم
🩷
واقعا بعد ی هفته و بیشتر حموم رفتن حس خوبی داره
روتین داشتن حس خوبی داره
بخدا نمیخوام چسی بیام
جدی حس خوبی داره من از وقتی ابرسان و اینارو مرتب استفاده میکردم حس خوبی نسبت به بدنم داشتم با اینکه خب کلی اضافه وزن دارم
ولی الان ی ماهیه ابرسانم تموم شده اصن اوضاعم قمر در عقربه
امروز صبح با مامانم سر شامپو بدن دعوام شد گفتم برو برام پیدا کن بگیر اخه این مغازه ای ک همیشه ازش میخریدیم بسته حالا مامانمم مغازه های دیگ روش نمیشه بره
باگ زندگی شهرستانی هر روز داره نمایان تر میشه
خدایا من قبول بشم تروخدا
برم یکم حال و هوام عوض بشه عزیزدلم
خودت کمکم کن دیوانه شدم اینجا
کاش یکیو داشتم براش پست عاشقانه میفرستادم
اهنگای عاشقانه میفرستادم
بنظرتون یه دختر تنها کجا سفر بره خوبه؟
تو 8مهر 1403حرف برای گفتن زیاد دارم ولی نمیدونم از کجا باید شروع کنم و بنویسم
بیاین از ساعت9شب شروع کنیم ک به نظرم رسید راجب استعدادایی که دارم حرف بزنم
وای قبلش بگم ی حس بدی گرفتم نکنه واقعا جنگ بشه و بدبخت بشیم؟
منطقی نیس برم ی رشته ای بخونم بتونم مهاجرت کنم که اینجا نمونم؟
بگذریم راجبش باید مفصل هفته بعد صحبت کنیم
الان میخوام راجب تواناییام صحبت کنم و حس امروزم
مدت ها بود شاید از سال دهمم میخواستم کتابامو بعد کنکورم اهدا کنم
البته که گذاشتمش تو سایت دیوار و به فروش نرسید ی نفر بهم زنگ زد و خیلی جدی بود ولی خبری ازش نشد از دیشب حتی وقتی بهش پیام دادم دوباره
خلاصه امروز بجز دوتا کتابی ک دیشب اون خانومه بهم گفت میبره همرو بردم دادم کتابخونه مدرسه دبیرستانم و حس خوبی داشتم بچه ها خیلی خوشحال بودن
من که نتونسته بودم از اون کتابا کمک بگیرم و خوشحالم اونا تونستن و امیدوارم موفق بشن
فکر کنم نزدیک25تا کتاب میشد از برای خودم و مینو و چندتایی اونایی ک ارغوان و زهره خانم بهم داده بودن بود
بعدش دیگ برگشتم خونه میخواستم برم کتابخونه ولی جسش نبود و مامانم سبزی گرفته بود و خواهرم و دخترش اومده بودن
بعدش دوستم زنگ زد گفت بیا باهم بریم ی جایی من میخوام برم لیزر منم بهانه اوردم گفتم نمیام
وای راجب این موضوعم باید مفصل حرف بزنم که دلیل نه گفتنم چی بوده
<1-جنگ2-رشته مهاجرتی-3ارتباط با دوست مزدوج شده>
بعدش دیگ امروز از اون هوایی هایی بود ک هم بدم میومد هم خوسم مبومد رفتم تو حیاط بعد نهار و ذرت هایی ک بابا اورده بود رو تمیز کردم بذاریم بجوشه و عصر بیدار شدم چندتا خوردم
پیشنهاد میکنم با سس انار بخوریم عالیه
بعدش دیگ هوا سرد بود خواهرمم رف منم نشستم فیلم دیدن هانیبال و پایتخت دیدن بعدش بابام اومد و مامانمم خسته بود الانم نشستم پشت سیستم
اها میخواستم راجب چی بگم؟
راجب توانایی هام
1-همین تایپ سریع کردن
خیلی حسی خوبیه میتونم سریع تایپ کنم و هرچی میخوام بنویسم
واقعا چیز دیگه ای از خودم یادم نمیاد انشالله ویرایش میکنم
وای من چقدر اخلاق بد دارم و باید اصلاحشون کنم جدیدا به شدت فکر میکنم لوس و پیک می طور رفتار میکنم و باید روش خیلی کار کنم تا درست بشم
حتی اخلاق بدمم الان یادم نمیاد
خیلی ادم بد دهنی هستم
اصن برای خانوادم ارزش قاعل نیستم منظورم احترامه چون خیلی بد حرف میزنم باهاشون
بنطرم باید روی توسعه فردیم بعد از اینک جوابا اومد و خیالم راحت شد کار کنم
هیجوقت فکر نمیکردم برای قبول نشدن تو چیزی که میخوام دعا کنم
شرایطش سخته
دلم میخوام همون نساجی یا هرچی تو اصفهان و تهران بیارم ولی تبریز رو نیارم
بازم ببینم هرچی خدا بخواد انشالله که خیره
امروز خیلی عجیب و شگفت انگیز بود
فهمیدم ادم بیشعوری هستم
بی ادبم
تربیت ندارم با اینک فکر کنم دارم
خیلی پیک می طور رفتار میکنم و فکر میکنم کارم درسته
خیلی تخس و رو مخم
بعد اینکه تصمیم گرفتم کتابامو که فروش نرفته بدم مدرسه
از دیوار یکی بهم زنگ زد گف میاد بخره
حالا هنوز ک خبری ازش نشده
امیدوارم تا فردا بیاد ببره که من بقیشو بدم مدرسه
ی مدرسه دیگم بهم گف کتابامو بدم اونجا ولی از اول تو دلم بود ببرم اینجا
ایش حالم خوب نیستتتتتتت
همینه ک هست
میخوام همین باشممممممم
این روزا خیلی میخوام به توسعه فردی برسم اما همش فکرم درگیر اینه قراره چی پیش بیاد که خب منطقیه
گندش بزنن میدونی چند وقته نیومدم اینجا پشت سیستم بشینم تایپ کنم؟؟؟
کم کم داره یادم میره جای کلید هارو
چند روز پیش داشتم تو سایت دیحی کالا دنبال لبتاپ میگشتم از یکی خوشم اومد زده بود رو کیبوردش فارسی نداره ولی تو خودش فارسی داره
خوشحالم جای کلیدارو حذاقل میدونم
دلیل اینک زیاد نمیام اینجا تایپ کنم سرعت اینترنت و سرعت خود لب تاپه
الان بعد فکر کنم ی ربع وصل شد تازه نت مودم وصل نشد رقتم گوشیمو وصل کردم
سنجش گفته جوابا تا20ام میاد ولی تا 20ام دو هفته مونده و این حداقلشه
خدایی چجوری بگذرونم
ایش خسته شدیم اقا
ساییدن مارو اقا
وای چقدر معده درد رو مخه هیچ مرگی نمیتونیم بخوریم این چ ویروسی بود اه
فکر کنم مشکل چاقیمو فهمیدم
تنبلی تخمدان ک نیازمند ی سبک زندگی جدیده
میخوام ورزش کنم گردنم واقعا اذیته
باید صبحا برم نرمش کنم
باید تحقیق کنم راجب قرصا و مکمل هایی که باید بخورم
میخوام اول با خواب و ورزش شروع کنم
روزام بهتره خونه نباشم اوه یس ویدیو های یوتوب رو دانلود کنم فردا برم کتابخونه بشینم درس بخونم
خدایا خودت کمکم کن
نمیخوام کم بیارم
من کلی ایده تو سرم دارم ک میخوام غملی کنم
خودت میدونی ادم بد ذاتی نیستم
پس قرار شد شبا زودتر بخوابم صبحا زودتر بیدار بشم و نرمش کنم
برای امشب تاقبل11ونیم
فردا شب میام خبرتون میدم موفق شدم یا چی
صبح کی بیدار بشم 7خوبه؟فکر کنم خوب باشه
پس برنامه این شد
1-تا قبل11ونیم خوابیدن
2-تا 7ونیم بیدار شدن
3-ورزش کردن
4-یادگیری
برنامه این چند روزی
| شنبه | یکشنبه | دوشنبه | سه شنبه | چهارشنیه | پنج شنبه | جمعه |
تنها خوبی ک فضای مجازی داشت این بود فهمیدم بقیه هم مثل ما درگیری دارن😂
خاله بودن واقعا حس عجیبیه
بچه تر بودم کمتر اینو حس میکردم
ولی الان بهتر درک میکنمش این حس باحالو
ما چون فاصلع سنی کمی داریم
من بیشتر حس خواهر برادری باهاشون دارم چون باهمم بزرگ شدیم
اون حس بزرگسالانه ای ک میگن شبیه مادره رو ندارم ولی مثل خواهر میمونم براشون
امروز نرفتم اردو
و تا ساعت۱۰خوابیدم
امروز صبح خیلی پاییزی بود
و سرد
بعدش پاشدم از خونه خواهرم اومدم خونمون
میخواستم برم کتابخونه ولی دیر شده بود گفتم بمونه ظهر بعد نهار میرم ک کتابم بگیرم
باید از مامان۲۰تومن بگیرم
دیگ جونم براتون بگه
هوا الان خیلی عالیه موهامو گوجه ای بستم
احتمالا امسال بخوام اسم چالشو به گوجه ای تغییر بدم
البته جالب نمیشه
چالش گوجه ای اخه؟
نه همون دم اسبی بهتره
امروز پنجمه
بخوایم خوشبینانه اگه بخوایم فکر کنیم ۱۰ روز دیگه جوابا میاد
ولی گفتن از نیمه دوم به بعد یعنی حداقل ۱۰ روز دیگه
واقعا خیلی استرس دارم و الانم تایپ نمیکنم دارم از دستیار صوتی گوگل استفاده میکنم چون اصلاً دیگه دستام نمیگیره استرس خیلی بهم فشار آورده و رگای دستم پاهام گردن من فکر میکنم به خاطر همینه که خیلی درد میکنه
قبلاً فکر میکردم که اینا همش اداست و خودم دارم خودم رو مسخره میکنم ولی الان که دارم تمامی اثراتشو روی بدنم میبینم متوجهم که نه اصلاً ادا نبوده من واقعاً افسرده شدم
نه خواب درستی دارم نه زندگی درستی دارم حتی وقتی به کسی یک کلمه حرف میزنه حالم بد میشه مثلاً صبح من خواهرم گفتم میخوام برم بیرون حالم عوض شه و وقتی با این یک جوری رفتار کرد که چرا میخوای بری بیرون حالم خیلی بد شد و خیلی خودمو کنترل کردم که اونجا داد نزنم بگم به تو هیچ ربطی نداره
به نظرم من برای سلامت روان خودمم که شده باید تمام سختیهای دانشگاه راه دور را به جون بخرم تا بتونم برم یک فضای جدید اگر اینجا بمونم تا آخر عمرم سرخورده میشم اینو مطمئنم تر خرج میکنم کمتر میرم بیرون ولی سعی میکنم واقعاً برم یه جای دیگه سعی میکنم از اینجا خلاص بشم اینجا بمونم من روانی میشم
امیدوارم واقعاً دانشگاه شرایط که منو بخواد بپذیره داشته باشه یعنی هم خوابگاه داشته باشه هم خوابگاهش دور نباشه از خود دانشگاه
کتاب محرم از الیف شکاف رو خوندین؟
اتفاقی تو کتابخونه دیدمش
ولی چون حق عضویتم تموم شده بود نتونستم کتابو با خودم ببرم
میرم اونجا میخونم البته اگر گیر نده
بعدش با خواهرم رفتیم بیرون دنبال دخترای خواهرم
تو راه یکی از کراشای سابقمو دیدیم
خیلی تعجب کرد انگار وقتی منو دید خیلی وقت بود همو ندیده بودیم موهاش بلند شده بود
بعدش رفتیم کافی نت و برگشتیم خونه
از طرف بسیج
یکی زنگ زد گف فردا اردو میبرن
اول گفتم خواهرم اینا میان منم میام بعد باز گفتن نمیان و اینا اخرم قرار شد نرم چون اینا نمیرن منم هیچکدومشون اخع همسنم نیستن
میخوام صبح برم کتابخونه
و ادامه کتابمو بخونم قصد دارم تمومش کنم
۳۰۰و خورده ای صفحه بودش
امروز۶۳صفحشو خوندم
خسته شدم
این روزا به مرگ بیشتر فکر میکنم
به اینکه منکه هیچ برنامه ای برای ایندم ندارم چرا باید زندگی کنم
سه ساله میخوام زندگی کنم و نمیتونم
از سال یازدهممه کلی ایده دارم و حتی یدونشم نتونستم عملی کنم
ی دیپلم به زور گرفتم
ی دانشگاه نتونستم قبول بشم
قبول بشمم نمیتونم برم
درس نمیتونم بخونم چهارتا سوال رو نمیتونم حل کنم
ی باشگاه نمیتونم برم
ی رفتار عین ادم نمیتونم داشته باشم
ی ارایش بلد نیستم
شبا سعی میکنم زودتر بخوابم که صبحا بیدار بشم ی چی بخورم باز بخوابم
انقدر درگیر این بودم کاری نکنم که بعدا پشیمون بشم
هیچ کاری نکردم و الان از این پشیمونم
باورم نمیشه قرار نیس برم دانشگاه
منی که کل عمرم ارزو داشتم برم دانشگاه
کل زندگیم برای ی رفتن به ی شهر دیگ و درس خوندن توش رویا بافتم
کل ارزو ی دختر شهرستانی چی میتونه بیشتر از این باشه که بره ی شهر بزرگ زندگی کنه؟بعد منه احمق
دستی دستی این نعمت رو از خودم گرفتم و اومدم علاقه کوفتیمو اولویت انتخاب رشتم گذاشتم
نذاشتم لامصب رشته هایی ک اون دانشگاه نزدیک بود رو بزنم
الان ک چی دختر
میدونم اگر برگردم عقب بازم این کارو میکنم چون اون موقع عقلانی ترین کار همون بود
من به اینده فکر کردم به عاقبت اون رشته ها به اینک پشیمون میشم به اینکه بعدش میخوام چیکار کنم
ولی الان میترسم اگر چیزی ک میخوام بیارمو باید چیکار کنم
نمیدونم خانوادم بذارن برم یا نه
نمیدونم از پس هزینه ها برمیام یا نه
نمیدونم میتونم گلیممو از اب بکشم بیرون اونجا یا نه
میترسم پشیمون بشم و راه برگشتی نباشه
میترسم مثل همیشه من از دور ارمانی بهش فکر کنم و نتونم اون چیزی ک میخوام رو یاد بگیرم
میترسم همه تخیلاتم باد هوا باشه
میترسم خیلی میترسم
از اینکه اگر نرم دولتی چی برم ازاد بخونم
اصن مغزم اونوقت میکشه چیزای خیلی سخت مهندسی رو هندل کنم تو دانشگاهی ک هیچ علاقه ای بهش ندارم؟
من خیلی بی عرضه تر از این حرفام
دلم نمیخواد با کسی ارتباط بگیرم
قبلا دوس داشتم با بقیه مجازی حرف بزنم ولی الان حتی دوس ندارم رفیق مجازی داشته باشم و با کسایی هم ک الان در ارتباطم به زور دارم حرف میزنم و ارزو دارم یجوری از دستشون خلاص بشم
این روزا دلم میخواد فقط بخوابم تا تموم بشه
کاش تکلیف زندگیم مشخص میشد
میدونم من خیلی بی عرضه تر از این حرفام اگر برم هم دانشگاه نمیتونم درس بخونم و همه این هزینه ها و سختی ها الکی میشه
کاش ی خواستگار خوب داشتم
بخدا انقدر دوس دارم ی زندگی بی دغدغه رو بگذرونم
حس بدیه خواستگار ندارم
میدونم اخلاق و تیپ اینا هیچی ندارما
ولی کاش حداقل یکی بود دلم خوش بود
البته اونم دردسر زیاد داره
اه کاش ی راه اسون برای زندگی بود
حالم یجوریه
از اول میدونستم راه اشتباهیو دارم میرم
ولی نمیدونستم انقدر جدی میشه
اون منو به عنوان دوست دخترش به بقیه معرفی کرده
ولی من حتی جایی ک زندگی میکنمو بهش دروغ گفتم
حس خیلی خیلی بدی دارم
خیلی با من از اول صادق بود
ولی من بهش خیلی چیزارو دروغ گفتم
فکر نمیکردم انقدر رابطمون پیش بره و جدی بشه
امیدوارم کارمون زودتر به کات بکشه و از هم جدا بشیم
با اینکه اون تو این مدت تنها ادم باحال و شبیه خودم بود ک باهاش بودم
ولی این رابطه از
اخرین باری ک انقدر با مرگ دست و پنجه نرم میکردم ۳سال پیش بود وقتی خیلی دلم درد میکرد اخرم مشخص نشد از کجام بود
وای امروزم دقیقا همون حس بود
به شدت دل و رودم بهم میپیچید و لرز داشتم
ساعت۶ونیم بود مامانو بیدار کردم
برام ی قرص معده اورد
تا خوردم بالا اوردم هرچی خورده بودمو
ولی بعدش حس بهتری داشتم
و تونستم بخوابم
تازه بیدار شدم
وقتشه روزای جدیدی رو شروع کنیم